تبليغاتX
آرزوهاي بر دل مانده
ادبي، سياسي، و اجتماعي
ای بابام هي....

در جواب اون عزيز دلم كه خيلي خيلي ... هم بهش ارادت دارم كه فرموده بود به اين زودي جا زدي؟!! بايد عرض كنم كه...

من عاشق عاشق شدنم!!!

اره عزيز دلم يكي از عشقهائي كه خيلي زود راه به اين دل پاره پاره من باز كرد عشق نوشتن بود و در يك دوره نه چندان طولاني كار من دائما" مطالعه بود و مطالعه و باز هم مطالعه... و بعد هم به دست گرفتن يه مداد يا خودكار و شروع  به سياه كردن كاغذهاي بي نوا. خوب پيش خودمون فكر ميكرديم با كاري هم كه قسمت سر راهمون قرار داد و حسابي سر كارمون گذاشت!!! اين سياه كردنهاي كاغذهاي بي نوا كه طرفدارهاي پر و پا قرص محيط زيست رو هم داشت يواش يواش به جونمون مي انداخت!!! (كه بابا فكر خودت نيستي اقلا" فكر درختهاي بي نوا باش كه گر و گر بريده ميشن و تبديل به كاغذ ميشن كه تو بگيري سياهشون كني!!!) به مرور باعث ميشه كه نوشته هاي ما هم قابل تحمل بشه و يهوئي  ديدي مقاله تو روزنامه و مجله و بعدشم جاپ اولين كتاب و دومي و ... دعوت شدن توي برنامه هاي تلويزيوني و خلاصه سري توي سرها در اوردن!!! ولي چي شد؟؟؟ اره خودشه خود خودش اين يكي هم پيوست به ارزوهائي كه بر دل ماند!!!

نتيجه: با وجود علاقه زياد ولي اونطور كه بايد و شايد دست و دلم به نوشتن نميره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:27  توسط فرهاد فرهنگ  | 

ای بابام هی ارزو...

ببین بد بخت بی نوا چطور جگرش اتش گرفته بود

که نوشت...

ارزو دارم که مرگت را ببینم

بر مزارت دسته های گل بچینم

ارزو دارم ببینم پر گناهی

مرده ای در دوزخی و رو سیاهی

جای اینکه.....

حالا کاری نداریم اون مادر مرده این شعر و برای معشوق بی وفاش نوشته یا یه نامردی که تمام دار و ندارشو بالا کشیده یا...

ولی من خدا وکیلی بر این باورم که ادم تو زندگیش نباید بد هیچکس رو بخواد حتی اونهائی رو که در حقش بدترین ظلم و ستم ها رو روا داشتن. اگه ادمی قادر باشه چشمشو رو بدی ها ببنده و حتی واسه دشمن خونی اش هم ارزوی بد نکنه باور کنین این حس مثبت بودن و مثبت فکر کردن می پیچه  تو فضا و محیط زندگی خود به خود تبدیل به یه محیط مملو از عشق و محبت و امید میشه و اونوقته که یه هو باران نعمته که بباره و یه هو دیدین که دیگه همه ارزوها براورده میشن و این کمترینم دیگه این وبلاگ رو سیاه نمی کنم با...

ارزوهائی که بر دل ماند!!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:28  توسط فرهاد فرهنگ  | 

...بابا اینم شد اسم واسه وبلاگ !!!

...مگه چه شه؟؟؟

...بگو چیش نیست؟؟؟ همش از ارزوهائی که بر دل ماند. همش نا امیدی. همش قسمت خالی لیوان رو دیدن. همش...

...بسه دیگه بابا. بگیم غلط کردیم راضی میشی؟؟!!

... نه بابا با این کارا درست نمیشه که نمیشه اسمشو عوض کن خلاصمون کن.

... نه بابا !! راس میگی ؟؟ هیچی نشده کلی خاطر خواه که پیدا کرده هیچ تازه سر قفلی ام براش پیشنهاد کردن!!! 

اگه من از ارزوهای بر دل مانده سخن میگم به هیچوجه معنیش این نیست که ادم منفی ای هستم و نا شکری میکنم. نه... خیلی هم خدا رو شاکرم برای تمام نعماتی که به من کمترینش عطا فرموده و تمام ارزوهای معقولی رو که براورده کرده.

ولی راستی مگه ادمی با امید و ارزوهاش زنده نیست؟؟ چه اونهائی که با کمی همت دست یافتنی اند و چه اونهائی که نیاز به تلاش و کوشش و همت والا دارند و باید بردباری به خرج داد تا بهشون برسی و... چه اونهائی که به هر دلیلی بعد از مدتی کوتاه یا طولانی می پیوندن به جرگه ی !!! اره خودشه ارزوهائی که بر دل ماند

منکه فقط قسمت پر لیوان رو می بینم!! شما چطور؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:21  توسط فرهاد فرهنگ  | 

امشب چه شب عزیزیه شب عاشورا شبی که یه چیکه اشک ریختن واسه مظلومیت اقا امام حسین نه تنها بار گناه های ادم رو کم میکنه بلکه باعث میشه ادم در درونش هم کلی احساس سبکی بکنه. و اما این حقیر فلکزده ارزوی یه چیکه اشک ریختن هم امشب که به دلمون موند. ما که کارمون تعطیلی بردار نیست و تحت هر شرایطی مای اداره جاتی باید سر کار حاضر باشیم  امشب مشتی بازی دراوردیم و به اربابامون گفتیم زودتر برن تا حد اقل اونها بتونن فیضی ببرن و علی موندش و حوضش و باز هم چی؟؟؟ اره خودشه ارزوهایی که بر دل ماند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:55  توسط فرهاد فرهنگ  | 

باز هم برف سنگین و باز هم اخ... ارزوهائی که بر دل ماند. در روزی که به قول مادر بزرگ خدا بیامرز "اداره جاتی ها" همه تعطیل هستند و من فلک زده باز هم کار و کار... و دریغ از چهار تا گوله برف زدن به  هم با بچه ها و خوردن یه ناهار مشتی در کنار خاتم خانم ها و بچه ها زیر کرسی ذغالی مادر بزرگ و بعد هم یه چرت شکلاتی. ولی دریغ و صد دریغ که یه روزه دیگه به شب رسید و باز.... ارزوهائی که بر  دل ماند....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:55  توسط فرهاد فرهنگ  | 

امروز يکشنبه است هوا هم خيلي سرده واااااااااااااااي.

دلم ميخواست امروز يه آدم برفي گنده درست مي کردم، که هيچ وقت آب نمي شد!
دلم مي خواست هيشکي امروز از سرما نمي لرزيد، مخصوصا اونايي که هميشه درحال لرزيدن هستن.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 21:44  توسط فرهاد فرهنگ  |